خدایا!

تو را غریب دیدم و غریبانه عاشقت شدم...

تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم...

اما...

تو مرا چگونه دیدی که وفادار ماندی...؟؟؟!!!

آفتاب من!

 

  آفتاب من ! غروب نکنی ...

که شاخه ی آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است

چشمه ی من! نخشکی که جگری در عطش کویر سوخته است

کاشانه ی من! ویران نگردی که آواره ای بی پناه مانده است

بازیافته ی من! گم نشوی که بهشت بازیافته روحی هستی که در دوزخ نشیمن دارد.

ای کالبد من! روح سرگردان خویش را فراخوان.حیاتم ببخش که ما کالبد یکدیگریم

که ما روح یکدیگریم ، که ما آفریدگار یکدیگریم، که ما" پروردگار" یکدیگریم

که ما تمام جمعیت جهانیم، که ما همه ایم،که ما همدیگریم

که ما جایگاهمان زمین نیست، که ما در این ملک غریبیم 

 بی کسیم ، تنهائیم ، بیگانه ایم....

معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

نشد....

رفتي از ديده،دلم هيچ کجا بند نشد

همه بودند ولی کس به تو مانند نشد

گرچه در دشت نگاهم اثری از تو نماند

ياد تو ، پاک ز يادم، به خداوند نشد

شبم از سوز ستاره به ستوه آمده بود

ماهم آن شب به کجا رفت که پابند نشد

شب تنهایی من بس که غم انگیز گذشت

خواستم بگذرم از تو ، به تو سوگند نشد

دل من مستِ نگاه و گلِ لبخند تو بود

عشق شاهد ، که دلم شاهد لبخند نشد

راز چشمان سیاه تو مرا شاعر کرد

واژه ها عاشق و چشمان تو پابند نشد

این همه واژه و راز غزل تنهایی

خواستم شرح کنم بهر تو هرچند نشد ....


 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم...

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمی دانم...

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمی دانم...

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی دانم...

 
مرا آشنا کنید با دنیاهای ناشناخته سیراب کنید با حرفهای ناشنیده راهی کنید به راه های ناشناخته . مرا راهی کنید به دوردست ها با آوازهای خوش روزگاران دیرین که تشنه ام برای شنیدن دیدن و لمس تمام خوبی ها راستی ها و تمام آن چیزهایی که مرا به دیار دوست رهنمون سازد. 
         

معلم شهید دکتر علی شریعتی

دلم تنگ است

نمی دانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟!

نمی دانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟!

از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟!

هیچ می گویی اسیری داشتی حالش چه شد؟!

خسته ی من نیمه جانی داشت

احوالش چه شد؟!

دلم تنگ است نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی؟!

پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست

نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم....

من به دنبال تو همچون کودکی هستم....

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

 تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

  پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
«
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
...»
و من

تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام، برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

 کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب

 میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت پروانگی مان

 باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...!

بیا کمی بزنم....

شب و سكوت و سه ‎تاری که لال مانده، منم
بيا كمى بنوازم، بيا كمى بزنم!

نه چنگ شور و جنونى، نه پنجه ی گرمى
اسير غربت بى انتهاى خويشتنم

و در ميان كويرى كه باغ نامش بود
به زخم زخم تبر شاخه شاخه مى شكنم

دوباره می نگرم نقش خويش را بر آب
چنان غريبه كه باور نمى كنم كه منم

ببين چه بر سرم آورده عشق و با اين حال
نمى توانم از اين ناگزير دل بكنم

چنان زلال تو را تشنه‏ام در اين دوزخ
كه از لهيب عطش گر گرفته پيرهنم

غزل غزل همه ام را وداع مى كنم آه
به دست آتش و بادند پاره هاى تنم

سكوت مى وزد و در كنار تنهاييم
نشسته‏ام به تماشاى شعله ور شدنم

مجال پرزدنم نيست، بعد از اين شايد
به آسمان برسد امتداد سوختنم  

هیچ سو

 هيچ سو «كسی كه بيايد» نمي شوی
آن قدر شايدی تو كه «بايد» نمی شوی

شيپور های ممتد شادی و آشتی
انگشت های توست كه «باشد» نمی شوی

در چارچوب واژه و كاغذ دريچه ای
كوبيده ايم، بشكن اگر رد نمی شوی

حال و هوای حادثه ای تازه در تو نيست
يک مشت نقطه چينی و ممتد نمی شوی

سطری طلوع می كند و پلک می زنی
اما چگونه است كه «پل زد» نمی شوی

مغرور ايستادگی سنگ وار خود
يا چشمه ای و «شكل ببندد» نمی شوی

آشوب مه گرفتگی ام شرح كوچکی
از تو است مهربان كه «بكوچد» نمی شوی

اين سرنوشت ماست كه تا آتش آتش است
از پا نمی نشينيم و مقصد نمی شوی....         

 

ای ستاره ی غریب!

ای ستاره ها که از جهان دور
چشم تان به چشم بی فروغ ماست!
نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟

*****
ای ستاره ای که پیش دیده ی منی!
باورت نمی شود که در زمین
هر کجا به هر که می رسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است!
*****
آن که با تو می زند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است!
*****
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشق مان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق ، زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
*****
ای ستاره باورت نمی شود
در میان باغ بی ترانه ی زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
*****
ای ستاره باورت نمی شود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بیکرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره ی زمین پریده است!
*****
آن شقایق شفق، که می شکفت
عصرها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک وخون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
*****
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
*****
ای ستاره ای ستاره ی غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
*****
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده ی خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس!
بیش از این مپرس
*****
ای ستاره ای ستاره ی غریب
ما اگر زخاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟

*****
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته ی تو بسته می شود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه ی شبانه ام
در گلو شکسته می شود…

                                                                                         فریدون مشیری

بهارا!

بهارا!

دیده پُر ناز کرده ای و

 دامن پُر راز

و از آن سوی اوهام ِ سرد زمستان آمدی

آهسته و طنّاز!

آمدی٬ سفیر باغ های بهشت!

تا راز سبز سلامت را

در گوش دشت های کم فروغ دیارم

آهسته نجوا کنی!

بهارا!

نگاه کن!

مردمان دیارم

امید ِ سخاوت از نگاهت دارند!

نه برای بوته و سبزه و سُنبل

ــ که خود٬ سینه هاشان

صد باغ ِ شکوفه

عطوفت و مهر دارد! ــ

برای مُشتی آزادی

ذرّه ای تنعّم

بغلی عشق

اندکی شادی...

بهارا!

برای مردان ِ در بند ِ دیارم آیا

ارمغانی از آزادی

آورده ای؟!

برای زنان ِ صبور سرزمینم

که محبوس ِ نجابتند آیا

جُرعه ای رهایی داری؟!

برای دیده ی حسرت کودکانم چه؟!

اندکی فراوانی داری؟!

بهارا!

خانه تکانده ایم  اما خدای را!

مهربانی ٬ تمام کن بر ما

و ببار از آرامش

بر کدورت شیشه هامان!

لب فرو بسته ایم به زحمت امّا

ببار بر ما

حرفی از جنس ناگفته ها!

تا مگر بهانه شوی

تا مگر ترانه شویم

تا مگر بیا ساییم

دمی از سکوت و محنت ِ بی پایان....