غزل مثنوی!!؟؟

مي دانم اين غزل به تو زيبا نمي رسد

حتي براي روز مبادا نمي رسد

مي دانم اين غزل غزل آخر من است،

شايد همين به دست تو...اما نمي رسد...

هرچند،من که عاشق از تو نوشتنم

يا مي رسد به دست شما يا نمي رسد!

اول سلام و خسته نباشيد ،بعد هم

يک مشت درد دل به در خانه مي رسد!

مامور پست منتظر دست هاي توست

صبرت کم است،باز به امضا نمي رسد!

امضا نکرده باز مرا گريه مي کني!

نامه نخوانده باز چرا گريه مي کني؟!

امضا نداده اي که بماني براي من

حتي قرار بود نخواني براي من!

اما صدات توي دلم زنگ مي زند

هربار پيک هر غزلم زنگ مي زند...

ديوانه نيستم به خدا،عاشقت شدم!

اما نپرس کي و کجا عاشقت شدم!

حتي نپرس باز چرا بي نشاني ام!

تنها نوشته ام که تو شايد بخواني ام!

بشنو!صداي عاشقم آيا نمي رسد؟

تکرار عاشقانه ام آيا نمي رسد؟!

اين شعر را قبول کن از سمت نا کجا

وقتي به شکل نامه_غريبانه_مي رسد!

وقتي کسي شبيه تو پيدا نمي شود

يعني : نگاه اين همه زيبا نمي شود!

مجنون پرتلاطم شبگرد! هي نگرد

این غمزه ها برای تو لیلا نمی شود!
پرواز را به خاطره بسپار آسمان

دنيا بدون خاطره دنيا نمي شود!

اين جا قفس ترين کره خاکي جهان،

پس منتظر نباش دري وا نمي شود

زانو نزن مقابل اين بي کسي که زن،

در حجم پيله است که پروانه مي شود...

شبح....


شبحي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسي ورد زبانم شده است

 


در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است

 


يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش

مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش

 


آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 


در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ، تشنه ديدار من است

 


يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

 


رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسي ورد زبانم شده است

 


آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

 


اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟

 


حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش

 


آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اينک از پشت دل آينه پيدا شده است

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

 


آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي

رشید یاسمی

 

وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم ، تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ، ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پی نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم ، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

                                           فروغ فرخزاد