ثانیه های رفته
تا کسی به وسعت غریب شعرم دست نیابد.
قافیه ها را یکی یکی به دست کودکان پارک می دهم تا شعرهای تنهایی ام را در سرود های
کودکانه شان زمزمه کنند.
چرا هیچ کس نفهمید غزلهایم بغضی در گلو دارند.
و هیچ کس برای شعرهای بارانی ام چتری بر سر نگرفت.
هرگز نفهمیدند چرا ردیفهای شعرم همیشه با درد تمام می شود.
سکوت غم انگیزم از بی کسی نیست دستان سردم دیگر کسی را طاقت نمی کنند.
هیچ وقت از خود نپرسیدید چرا لبهایش روزه سکوت گرفته اند.؟
خودم می گویم.
از بس از پشت دستهایتان میترسند.
مرا نجاتم دهید دارم در سکوت می میرم.
تمام سلولهای موزون مغزم فریاد می زنند.
دستانم را باز کنید تا بغضم را آرام رها کنم.
بگذارید تا کاغذ ها را با سر فصل انگشتانم لمس کنم.
می خواهم هر چه را تا امروز نگه داشته ام فریاد بزنم.
شاید گلوی احساسم باز شود.
اما حالا که می نویسم......... ثانیه های رفته ام درد می کند.
دقیقه های بی تو بودنم را غصه می خورم.
ساعت های بی کسی ام را گریه می کنم.
و سالهای انتظارم را که رنگ حسرت گرفته اند.با نوک مدادم خط خطی میکنم.
حالا فقط ......... ثانیه های رفته ام درد می کند.
علی رضا دانشوریان