ثانیه های رفته

شعرهای خط خطی ام را یکی یکی پاره می کنم.

تا کسی به وسعت غریب شعرم دست نیابد.

قافیه ها را یکی یکی به دست کودکان پارک می دهم تا شعرهای تنهایی ام را در سرود های 

کودکانه شان زمزمه کنند.

چرا هیچ کس نفهمید غزلهایم بغضی در گلو دارند.

و هیچ کس برای شعرهای بارانی ام چتری بر سر نگرفت.

هرگز نفهمیدند چرا ردیفهای شعرم همیشه با درد تمام می شود.

سکوت غم انگیزم از بی کسی نیست دستان سردم دیگر کسی را طاقت نمی کنند.

هیچ وقت از خود نپرسیدید چرا لبهایش روزه سکوت گرفته اند.؟

 خودم می گویم.

از بس از پشت دستهایتان میترسند.

مرا نجاتم دهید دارم در سکوت می میرم.

تمام سلولهای موزون مغزم فریاد می زنند.

دستانم را باز کنید تا بغضم را آرام رها کنم.

بگذارید تا کاغذ ها را با سر فصل انگشتانم لمس کنم.

می خواهم هر چه را تا امروز نگه داشته ام  فریاد بزنم.

 شاید گلوی احساسم باز شود.

اما حالا که می نویسم......... ثانیه های رفته ام درد می کند.

دقیقه های بی تو بودنم را غصه می خورم.

 ساعت های بی کسی ام را گریه می کنم.

و سالهای انتظارم را که رنگ حسرت گرفته اند.با نوک مدادم خط خطی میکنم.

حالا فقط ......... ثانیه های رفته ام درد می کند.

علی رضا دانشوریان

 

هوای بهار

باز هم یک شعر زیبا از استاد بیابانکی

دلم گرفته هوای بهار کرده دلم
هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم 

رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را
هوای یک شب دنباله دار کرده دلم 

بیا بیا که برای سرودن بیتی
هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم 

به هر تپش که نفس تازه می کند باری
مرا به زیستن امّید وار کرده دلم 

کنون که آخر پیری نمانده دندانی
غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم 

بخند ای لب خونین لب ترک خورده
دلم شکسته هوای انار کرده دلم

چاییدن

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید :
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

معاونی که مشاور شده است می داند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت : ژاژ خاییدن

حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ....

بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن

خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن ... " مشاییدن "

صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو :
که آزموده خطا بود آزماییدن

تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن !

سعید بیابانکی

خداحافظ

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

***

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تور ا می سپارم به رویای شب ها

به شب می سپارم تو را تا نگیرد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای بر غبار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر سبز ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه....

می ترسم

مي ترسم از صدا كه صدا عاشقت بشود


اين سوت كوچه گرد رها عاشقت بشود

 

 

گفتم به باد بگويم تو را... نه... ترسيدم


اين گرد باد سر به هوا عاشقت بشود

 

 

پوشيده اي سفيد، كجا سبز من؟ نكند


نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود؟

 

 

بگذار دل به دل غنچه ها ولي نگذار


پروانه هاي خانه ي ما عاشقت بشود

 

 

حالا تو گوش كن به غمم شهربانو تا


در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 

 

بالا نگاه نكن آفتاب لايق نيست


مي ترسم آن بلند بالا عاشقت بشود

 

 

مال مني تو، چنان مال مني كه مي ترسم


حتي خدا نكرده خدا عاشقت بشود

 

 

خورشيد قصه ي مادر بزرگ يادت هست؟


خورشيدمي تو، ماه چرا عاشقت بشود؟

 

 

وقتي نشسته اين همه خاكي به پاي غمت


باز اين گداي بي سرو پا عاشقت بشود؟

 

 

عمريست گوش به زنگم، چرا...كه نگذارم


حتي درنگ ثانيه ها عاشقت بشود

 

 

اين شعر اوست،خود او، به عمد ناموزون


تا تو، توي مخاطب او عاشق نشوي

عشق...


.پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.


و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است

بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و اوآنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.


اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت


گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد


اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد


که شادمان باشی

.

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است


اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو


 سخت گیرترمی شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و


پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر



باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب


و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.


پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در


عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو


عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.


و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و


وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

...

ا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را


درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد


و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی


فاصله بیندازد.


معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که


ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.


ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس.


ناامیدی از این چیز و آن چیز

.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین


کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که


آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.


اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی


قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را


برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است

.



خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق


خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و


برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این


 همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت


را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو

می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو

ارزانی اش کند


جانا

جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست

بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست

دیوانه این چنین که منم در بلای عشق

دل عافیت نخواهد و عقلم به کار نیست

گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست

آن کن که رای توست مرا اختیار نیست

مارا همین بس است که داریم درد عشق

مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست

هر قوم را طریقی و راهی و قبله ایست

پیش"عبید"قبله بجز کوی یار نیست

احمد بهنامی

حسرت دیدار

موج ها را حسرت دیدار کشت

بوی گندم بوی شالیزار کشت

 

تشنه سالی خشک سالی ابر شد

آسمان را ابر بی مقدار کشت

 

ما پر از موج فرو خورده شدیم

دردها را فرصت بسیار کشت

 

باد سردی می وزید آن روزها

سنگ سنگ صخره را صدبار کشت

 

زخم های تازه بر شب نقش بست

ذوق انسان را سکوت غار کشت

شعر از فاطمه اخوان

قاصدک

قاصدک!

 هان چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما... اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری باری
برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن جا که تو را منتظرند

قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند

دست بر دار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ...
که فریبی تو، فریب !

قاصدک!
هان ... ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام آی کجا رفتی ؟ آی !

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟


در اجاقی طمع شعله نمی بندم


خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!


ابر های همه عالم شب و روز


در دلم می گریند....

 (م.امید)

ناز کن... ناز...

چند ای جان! سر آزار دل ماست تو را

بیش از این نیست که مسکین دل ما خواست تو را

با ضعیفان چه زنی پنجه به دستان رقیب؟

همه دانند که بازوی تواناست تو را

حور فردوس برین با همه آراستگی

سال ها رفت که مشتاق تماشاست تو را

خال مشکین، لب نوشین، بر سیمین، خط سبز

آن چه اسباب نکوئی ست مهیاست تو را

نازنینا! به گل و سنبل و سرو و مه و مهر

ناز کن ناز که دست از همه بالاست تو را

از دو سو صف زده نظارگیان از زن و مرد

منتظر بر سر ره از چپ و از راست تو را

ساغر حسن تو امروز نشد مالامال

دیرگاهیست که این باده به میناست تو را....

                                                                                   روشن کردستانی

دست قضا

من رانده ز میخانه ام از من بگریزید

 دردی کش دیوانه ام از من بگریزید

در دست قضا جان به لب و دیده به مینا

سرگشته چو پیمانه ام از من بگریزید

آن شمع مزارم که ره انجمنم نیست

 مهجور ز پروانه ام از من بگریزید

بر ظاهر آباد من امید مبندید

 من خانه ی ویرانه ام از من بگریزید

دیوانه ی زنجیر هوس های محالم

 افسونی افسانه ام از من بگریزید

آن سیل جنونم که به جان آمده از کوه

 بنیان کن کاشانه ام از من بگریزید

ز آن روز که دل مرد و عطش مرد و هوس مرد

من از همه بیگانه ام از من بگریزید....

«شهر آشوب»

ز رشکت هلاکند رقیبان...

خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم

هر چند کنی زنده دگر بار بمیرم

دانم که چرا خون مرا زود نریزی

خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم

من طاقت نادیدن روی تو ندارم

مپسند که در حسرت دیدار بمیرم

خورشید حیاتم به لب بام رسیده است

آن به که در آن سایه ی دیوار بمیرم

گفتی که ز رشک تو هلاکند رقیبان

من نیز برآنم که از این عار بمیرم

چون یار به سر وقت من افتاد هلالی

وقتست اگر در قدم یار بمیرم...

                                                      هلالی جغتایی

از پا ننشسته ایم

شمعیم و سرفکنده به شب ها نشسته ایم

صبحیم و در امید تو بی جا نشسته ایم

چون بوم کور بر سر ویرانه ی امید

سر زیر پر کشیده و تنها نشسته ایم

گر طعنه می زنی و مدارا نمی کنی

ما خو گرفته ایم و شکیبا نشسته ایم

در عشق پایداری ما چون حباب نیست

موجیم و جاودانه به دریا نشسته ایم

پای امید خسته شد اما... به راه وصل

این باورت مباد که از پا نشسته ایم...

                                           نظام فاطمی

موج سرگردان

 

سر به سوئی می کشد ما را در این ره پا به سوئی

عقل آخرین به سوئی عشق بی پروا به سوئی

موج سرگردانم و بازیچه ی طوفان هستی

هر دمم ساحل به سوئی می کشد دریا به سوئی

وای از این آوارگی ها وای از این بیچارگی ها

تا به کی آخر گذشتن او به سوئی ما به سوئی؟

هر یکم خواند به بزم خویشتن زین هم نشینان

گریه ی مستان به سوئی خنده ی مینا به سوئی

در تماشاگاه هستی کاش یارب کور گردد

دیده گر پنهان به سوئی بیند و پیدا به سوئی

جمع مشتاقان گریزی از پریشانی ندارد

عاقبت مجنون به سوئی می رود لیلا به سوئی

متاسفانه شاعرشو نمی دونم کیه!!!

نیامدی...


چه جمعه هاكه يك به يك غروب شد نيامدي

چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي

خليل آتشين سخن ! تبر به دوش بت شكن!

خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم، نه


ولي براي عده اي چه خوب شد ، نيامدي

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه  غروب شد ، نيامدي.