رویای آمدنت
حوالی خانه ی ما نیا
که هوایش ، بوی نم و گریه می دهد
و زمینش
پوشیده از خاک هایی ست که روزی چند بار بر سرمان می ریزیم
آب و هوای شرجی این جا
طبع لطیف تو را می آزارد
و نانی که در خون می زنیم و می خوریم ، به مزاجت سازگار نیست ...
نکند بخواهی مرا نوازش کنی!
که لطافت دست هایت در میان پینه های انگشتان من
پرپر می شود
نکند بخواهی مرا در آغوش بگیری
که تن من
بوی گندم زار می دهد ...
وقتی که نان نباشد
عشق
مفهوم نامأنوسی ست ..
نیا
بگذار به امید آمدنت
هر روز خرمن بکوبم و
آرد کنم و
نان درآورم ...
بگذار هرشب
رویای روشن بعد از خستگی های روزم باشی ...
آمدنت ، نقطه ی سرخط تمام آرزوهای دور و دراز من است
نیا
بگذار به امید آمدنت
هر صبح بیدار شوم و هر شب بخوابم و شاید دیگر هیچ وقت ...
سپیده الوندی