....

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن


بیهوده پشت پا به غزل های من نزن

با خاطرات خوب من این گونه تا نکن


موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن


من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن


بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن


امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

دار...

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و...هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم... سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آن ها!! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید

دوری...

هرچند دوری بی خبر ماندی از احوالم

 هرچند این دوریت زخمی بوده بر بالم

اما همین که حس کنم در فکر من هستی

 اما همین که طرح چشمان تو در فالم...

یعنی هنوزم زندگی یک روی خوش دارد

یعنی از اینکه با توام هرلحظه خوشحالم

 وقتی که چشمت دم به دم بیت المقدس تر

 بگذار من باشم فلسطینی که اشغالم

ساحل،سرساعت،سکوتت،سیب سرخی که...

 یک "سین" دیگر مانده تا نوروز امسالم

 هر روز من با تو همان نوروز پیروز است

دائم به این عیدانه ی هرروزه می بالم...

شعر از رویا باقری

دل عطش زده

مرا به لب گزه اي تا شراب ها برسان

دل عطش زده ام را به آب ها برسان

به خواب من همه شب با كرشمه ی رقص بيا!

مرا به لذت روياي خواب ها برسان

به بوي موي خودت مست مست كن گل را

خبر ز گيسوي خود بر گلاب ها برسان

تن تو شهر گل و روشني است؛جان مرا

به سرزمين گل و آفتاب‌ها برسان

حرير ماه بپوش و بيا به بستر ناز

مرا به روشنی ماهتاب ها برسان

 ببوس حلقه ی دار و مگوی از حلاج

مپرس هیچ و گلو بر طناب ها برسان

رهسپـارم

      رهسپار دره اي بي آسمان 

                                  دور از زمين ، دور از جهان شايد...

                                                                     اشـك در چـشمان سردم حلقه زد...

به سوی تو

پیغمبری متواضعم!
با آیینی شگفت...
به سوی تو می آیم
حتی اگر نیامده باشی!

 معجزه ام
 نگاه و لبخند توست
 که اندوه را می رماند
و عطش را فرو می نشاند


بی باوران
شاعری دیوانه ام می پندارند
اما من
پیغمبری دل سپرده ام
با کتابی
آیه آیه درد...

تنهایی ام بی طنین نگاهت
برزخی دوزخناک است
بی تو
دلم را به خاک می سپارم
 دلتنگی هایم را به باد
هر چه بادا باد!

قاطعیت

آنجا که درخت هیزمی بی ثمر است
در پهنه جنگلی که بی بار و بر است

رسم و ره هیزم شکنان حکمرواست
قانون فراگیر تبر معتبر است!

 محمد رضا ترکی

چشم های تو

وقتی تو گوش می کنی
احساس می کنم که صدایم کم است
احساس می کنم که دلم غنچه می دهد
و چشم های تو
قلب مرا به عاشقانه تپیدن
مژده می دهد
وقتی تو حرف می زنی
احساس می کنم که تمام دلم کم است
تا بشنوم
و لحظه ها
پایان پذیر نیستند
احساس می کنم که اثیری ترین منم
چیزی درون من
مثل هزار شاخه ی مجنون
رقصنده

با طنین صدای تو می شود
و من
با کلام تو
قد می کشم
من آن سپید جامه سپیدار قد کشیده ام
که دست های من
از شوق لمس تو سبز می شوند
و شعر من
با نام خوب تو
زاده می شود ....