آفتاب من!
آفتاب من ! غروب نکنی ...
که شاخه ی آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است
چشمه ی من! نخشکی که جگری در عطش کویر سوخته است
کاشانه ی من! ویران نگردی که آواره ای بی پناه مانده است
بازیافته ی من! گم نشوی که بهشت بازیافته روحی هستی که در دوزخ نشیمن دارد.
ای کالبد من! روح سرگردان خویش را فراخوان.حیاتم ببخش که ما کالبد یکدیگریم
که ما روح یکدیگریم ، که ما آفریدگار یکدیگریم، که ما" پروردگار" یکدیگریم
که ما تمام جمعیت جهانیم، که ما همه ایم،که ما همدیگریم
که ما جایگاهمان زمین نیست، که ما در این ملک غریبیم
بی کسیم ، تنهائیم ، بیگانه ایم....
معلم شهید دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:54 توسط رضا
|