فاصله

دارد باران مي بارد

و داغ تنهايي ام

تازه مي شود!

نگو که نمي آيي

نگو مرا همسفر دشت آسمان نيستي

از ابتداي خلقت

سخن از تنها سفر کردن نبود

قول داده اي

باز گردي

از همان دم رفتنت

تمام لحظه هاي بي قرار را

بغض کرده ام

و هر ثانيه که مي گذرد

روزها به اندازه هزار سال

از هم فاصله مي گيرند

شراب ناب

می برد نام ِشراب ناب و از خود می رود

می کند یادش ،دل ِبی تاب و از خود می‌رود

هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد

می‌شود از آتشِ گُل ، آب و از خود می‌رود

از محیطِ آفرینش هر که سر زد چون حباب

می‌زند یک دور چون گرداب و از خود می‌رود

پای در گِل ماندگان را قوت رفتار نیست

یادِ دریا می‌کند سیلاب و از خود می‌رود

زاهد ِخشک از هوای جلوه ی مستانه‌اش

می‌کشد خمیازه چون محراب و از خود می‌رود

وصل نتواند عنان ِرفتن دل را گرفت

موج می‌غلتد به روی آب و از خود می‌رود

نیست این پروانه را سامان شمع افروختن

می‌کند نظاره ی مهتاب و از خود می‌رود

دست و پایی می‌زند هر کس درین دریا چو موج

بر امید ِگوهر نایاب و از خود می‌رود

طریق عشق

 دیوانه ی خموش به عاقل برابرست

دریای ِآرمیده به ساحل برابرست

در وصل و هجر، سوختگان گریه می‌کنند

از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست

دست از طلب مدار که دارد طریق عشق

از پافتادنی که به منزل برابرست

گردی که خیزد از قدم رهروان عشق

با سرمه ی سیاهی منزل برابرست

دلگیر نیستم که دل از دست داده‌ام

دلجویی حبیب به صد دل برابرست

از من فاصله بگیر

از من فاصله بگیر...!

شاید که مسری باشد ویروس دلتنگی هایم....

                                             

فاصله بگیر تا دلت بارش بارانم هایم را نبیند ..!

خیس می شود...

گر چه می دانم، دل های سنگی با بارش باران زیبا تر هم می شوند...

دوریم...

دوریم و دوست نیستیم


نزدیک تر بیا


آن دورها که ایستاده ای


چه بخواهی چه نخواهی دلتنگ می شوم


آن دورها که ایستاده ای


تنم دی ماه است


پيشانيم مرداد

با پاشويه دستانت آرامشي خلق كن

نفسم به شماره افتاده

نفسم می گیرد

در هوايي كه نفس هاي تو نيست....

کفش هایم

دل بسته ي کفش هایم بودم

کفش هايي که يادگار سال هاي پیش  بودند

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند

قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد

سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

 


مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است.


مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار...

می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است

می نشستم و به خاطر تنگی کفش هایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمی داشتم ..

 

 پارسايي از کنارم رد شد

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

و زيباترين خطر  ! از دست دادن...

 

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....

برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي


رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم :

اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

 

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام

 

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم

تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت

 
حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست ....

بیا باران

بیا باران

 زمین جای قشنگی است

من از جنس بلورم

خوب می دانم

 که گل در اشتیاق بلبلان است

گلم در یک  طرف  هم  قصه  با شمع

و در شوق نگاهش همنوا با رنگ های ساده پروانه هاست

سراسر در جهان شور گلم با  چهچه بلبل ...کنار بال های  رنگی

پروانه هایم ....

بیا باران   

چه زیبا می شود رنگ حضورت

زمین جای قشنگی است

میان ناودان های نگاه کودکان شاد

بیا باران

من ازجنس بلورم خوب می دانم

 که اینجا عشق را ره توشه می گیرند

 

میان دست های  کوچک کودک نشان هایی

که از دیروز تا امروز برایم قصه ها گفتند

من از دنیایی می گویم

که دیگر خنده ی  سرمست عابرهای بی نام و نشان را

دیوانگی هایش  نمی دانند

بیا باران زمین جای قشنگی است

در اینجا قدر مردم را به عشق اندازه می گیرند

و هر کس که محبت بیشتر در کوله اش دارد

نشانی از خدا دارد

بیا باران زمین جای قشنگی است

در این جا شعر حافظ را فقط کولی نمی خواند

در اینجا شعر حافظ را  همه

 با هر زبان و هر نژادی ..... دوست می دارند

و آن گه که  کلام پیر دانا در شب یلدا به حافظ باز می گردد

همه در گوشه قلب پر از احساس خود

به یاد حافظ نامی  ...

برایش  سوره ی اخلاص می خوانند

بیا باران

زمین  جای قشنگی است

 بیا باران

زمین  را شوق بوسیدن  برای تو فراوان ست

بیا باران....