رفتي از ديده،دلم هيچ کجا بند نشد

همه بودند ولی کس به تو مانند نشد

گرچه در دشت نگاهم اثری از تو نماند

ياد تو ، پاک ز يادم، به خداوند نشد

شبم از سوز ستاره به ستوه آمده بود

ماهم آن شب به کجا رفت که پابند نشد

شب تنهایی من بس که غم انگیز گذشت

خواستم بگذرم از تو ، به تو سوگند نشد

دل من مستِ نگاه و گلِ لبخند تو بود

عشق شاهد ، که دلم شاهد لبخند نشد

راز چشمان سیاه تو مرا شاعر کرد

واژه ها عاشق و چشمان تو پابند نشد

این همه واژه و راز غزل تنهایی

خواستم شرح کنم بهر تو هرچند نشد ....