آرام می شوی و ...

در آن دمی که باده شوی جام می شوم
وقتی پیاله، من همه تن کام می شوم

در کوچه باغ های نشابور چشم تو
انگار مست باده ی خیام می شوم

آن گرگ وحشی ام که به صحرای عاشقی
چون آهوان صید شده رام می شوم

هر چند پای می کشم از دام این جنون
مقهور دست عشق سرانجام می شوم

حس می کنم بدون تو، بر دار بی کسی
روزی هزار مرتبه اعدام می شوم

جادوی چشم توست که در شعله های آن
من با تمام پختگی ام خام می شوم

تو محو این حلاوت احساس می شوی
من مات آن طراوت اندام می شوم

بی تابِ دیدن تو و دیوانه تر شدن
هر شام- ماه تب زده!- بر بام می شوم

پایان التهاب تو آرامش من است
آرام می شوی تو و آرام می شوم

پیغمبری دل سپرده ام...

پیغمبری متواضعم! با آیینی شگفت... به سوی تو می آیم حتی اگر نیامده باشی! معجزه ام نگاه و لبخند توست که اندوه را می رماند و عطش را فرو می نشاند بی باوران شاعری دیوانه ام می پندارند اما من پیغمبری دل سپرده ام با کتابی آیه آیه درد... تنهایی ام بی طنین نگاهت برزخی دوزخناک است بی تو دلم را به خاک می سپارم دلتنگی هایم را به باد هر چه بادا باد!... محمد رضا ترکی

تشهد

همچون مومنانی که به طهارت
هر روز ایمان تازه می کنند
و گواهی می دهند:
"لا اله الا انت"
من
عشق تازه می کنم
و بعد از سال ها
هر روز
حس می کنم
هنوز
در نقطه گره خوردن نگاه
و اولین تپش های قلب
ایستاده ام
و شهادت می دهم:
" لا امراة الا انت..."

محمد رضا ترکی

آخر دنیا

سرزمینی را می شناسم ، آسمانش ابریست

کبوترانش چاهی

مرغانش از آفتاب بیزارند

زاغ دارد

باغ دارد

اما

توت هایش طعم آب می دهد

دم جنبانک هایش از آسفالت خوششان می آید

در این اندیشه ام آخر دنیا که می گویند همین جاست .........

یا نه ...

جایی دیگر درآن دوردست ها در پنجه افکار شماست

سرزمینی را می شناسم آفتاب دارد

گنجشک هایش لاغرند

سیب هایش کرمو

بید هایش بیمار

مدتیست در آرزوی بوییدن بوران موهایش را سپید کرده

هر شب خواب برف می بیند  

و روز با شنزار داغ دست وپنجه نرم می کند

خونی در رگ  درختان نمانده تا کرمها پروار تر شوند

کرم ها هم خواهند مرد

و بدینگونه است که نسل قلم می افتد

شعر منقرض می شود

و به جای آن ....

شاید کویر

شاید توهم

شاید سراب

و شاید هم فصلی دیگر بیاید که بر سر انتخاب اسمش با شیاطین  دعواست ..........

سید مهدی نژادهاشمی

 

 

آیا...

آیا میدانید با هوش ترین زن دنیا ۵ فوق لیسانس دارد و ضریب هوشی او ۲۰۰ است و دنبال کار است

 
آیا میدانید اولین فردی که در اروپا اقامت گرفت یک زن ایرانی بود و بعد مساله اقامت خارجی ها مطرح شد

 
آیا میدانید ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر جامعه هستند حتی ثروتمندتر از ملکه الیزابت

 
آیا میدانید ایرانیان در آمریکا فرهیخته ترین افراد جامعه آمریکا هستند

آیا میدانید رئیس کامپیوتر ناسا یک ایرانی هست

 
آیا میدانید حدود ۲۵۰ ایرانی در ناسا محقق داریم

آیا میدانید کورش کبیر بر جهان حکومت میکرد به نوعی قدرت جهان در دست ایران بود

 
آیا میدانید سال ۲۰۰۱ در فرانسه سال ایران نام داشت

 
آیا میدانید اگر ۳ قاره آسیا و آمریکا و آفریقا را به هم وصل کنیم ایران در مرکز جهان است

 
آیا میدانید فرشته ها با سرعت نور حرکت میکنند و زمان بر آنها کند میشود

ماهی ها

ماهی ها چقدر اشتباه می کنند... قلاب علامت کدامین سئوال است که بدان پاسخ می دهند؟

آزمون زندگی ما پر از قلابهایی ست که وقتی اسیر طعمه اش می شویم تازه می فهمیم ماهی ها بی تقصیرند

حسد...کینه...خشم...لذت...غرور...انزجار...انتقام...ترس...شهوت... من اسیر کدامین طعمه شدم؟؟؟

خداوندا دانشی عطا فرما تا از کنار این قلاب ها بگذرم که شاید دگر فرصتی برای برگشتن به پاکی دریا نباشد...!!!!


دلتنگی

چقدر چشم هایم را ببندم
و حضور دست ‌هایت را بر تنم نقاشی کنم ؟
می ‌ترسم نازنین من
می ‌ترسم دست ‌هایم از دلتنگيت بميرد!!!!

                                             

 

            

سلام

سلام  خوشه ی تاک به هم فشرده ی من
شراب کهنه ی مهر حرام خورده ی من

مرا به یاد بیاور من آن سپیدارم
که سروها همه بودند کشته مرده ی من

همان درخت تناور همان که مورچه ها
شب و سحر رژه رفتند روی گرده ی من

تبر به دوش کزو زخم مشترک داریم
چه کرد با رفقای سیاه چرده ی من!!....

ببین به ریش من دل شکسته می خندند
مترسکان سیه روز دل سپرده ی من

اگر چه پیر و زمین گیری ای رفیق ! بیا
به دستگیری جالیز آب برده ی من

به پای بوسی آتش تو نیز خواهی رفت
غمت مباد رفیق تبر نخورده ی من !

سعید بیابانکی

همین...

من که اینجا کاری نمی کنم
فقط ، گهگاه
گمان آمدن تو را
در دفترم ثبت میکنم
همین!...

سرخط و پایان .......

 
نقطه می گذاری انتهای خط .

و من

باز می رسم سر سطر

تو دوباره با نقطه ای تمامم می کنی .

و من سمج تر از هزار سطر به پايان رسيده

شروع می کنم....

انتظار...

سال هاست از این هوا
گریه طلب کرده ام...
سال هاست شمشیر برش زده ی باد را
روی گونه هایم می کشانم...
فرق آبی تخیل خورشید
را از دریا سالیان سال پرسه زده ام!!!
هیچ موجودی نبود
برای فهمیدن غم شب های تنهایی آسمان...
مدتهاست خون غم آلوده ای
در شریان دلتنگی هایم غوطه می خورد!
از در و دیوار کالبدی ام انتظار چکه می کند...!!!
ادامه نوشته

نام مستعار...

به پاي خويش، نخواهي كه پاي دار بيایم

مگر كه صبر كني با خودم كنار بيایم

به من به ديده‌ي يك شمع نيم سوخته منگر

به اين اميد كه شايد شبي به كار بيایم

عنان ریشه­ي خود را به دست بادها نسپردم

به خود اجازه ندادم ضعيف، بار بيایم

مرا نسيم بنام اي گل شكفته! كه بايد

به پيشواز تو با نام مستعار بيایم

چگونه چون غزلي در صحيفه‌ي تو بگنجم؟

چگونه گوشه‌ي كاغذ به اختصار بيایم؟

 

سید مهدی شجاعی

می خوانمت 

چشم های بسته ات را 

لب های خاموشت را 

نفس سردت را 

می خوانمت 

آنقدر می خوانمت 

تا عاقبت سبز می شوی 

و قد می کشی 

تا عمق آبی، 

و من  

همه ی شعر های دفترم را 

آبی رنگ می زنم 

و تو 

همه ی نگاهم را  

پرواز می دهی...!!!