هیچ سو
هيچ سو «كسی كه بيايد» نمي شوی
آن قدر شايدی تو كه «بايد» نمی شوی
آن قدر شايدی تو كه «بايد» نمی شوی
شيپور های ممتد شادی و آشتی
انگشت های توست كه «باشد» نمی شوی
در چارچوب واژه و كاغذ دريچه ای
كوبيده ايم، بشكن اگر رد نمی شوی
حال و هوای حادثه ای تازه در تو نيست
يک مشت نقطه چينی و ممتد نمی شوی
سطری طلوع می كند و پلک می زنی
اما چگونه است كه «پل زد» نمی شوی
مغرور ايستادگی سنگ وار خود
يا چشمه ای و «شكل ببندد» نمی شوی
آشوب مه گرفتگی ام شرح كوچکی
از تو است مهربان كه «بكوچد» نمی شوی
اين سرنوشت ماست كه تا آتش آتش است
از پا نمی نشينيم و مقصد نمی شوی....
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 9:25 توسط رضا
|