هيچ سو «كسی كه بيايد» نمي شوی
آن قدر شايدی تو كه «بايد» نمی شوی

شيپور های ممتد شادی و آشتی
انگشت های توست كه «باشد» نمی شوی

در چارچوب واژه و كاغذ دريچه ای
كوبيده ايم، بشكن اگر رد نمی شوی

حال و هوای حادثه ای تازه در تو نيست
يک مشت نقطه چينی و ممتد نمی شوی

سطری طلوع می كند و پلک می زنی
اما چگونه است كه «پل زد» نمی شوی

مغرور ايستادگی سنگ وار خود
يا چشمه ای و «شكل ببندد» نمی شوی

آشوب مه گرفتگی ام شرح كوچکی
از تو است مهربان كه «بكوچد» نمی شوی

اين سرنوشت ماست كه تا آتش آتش است
از پا نمی نشينيم و مقصد نمی شوی....