بدرود
آخرین شب وقت رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیدهام گریان
گفتمش
گفت
گفتم
گفت
در نگاهش خیره ماندم
سر نهادم غم زده بر دوش او
بوسههای گریه آلودم نشست
بر رخ و برلالههای گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت
زندگی زیباست گاهی
گریه را بس کن
ناگزیرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه ی بدرود بود
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:55 توسط رضا
|