اعدام عاشقی
در اين خانه چه مي كني!?
مجنون!
بگريز
مگر نمي داني
همين ديشب
فرهاد را تكرار كردند
عاشقی را به جرم هایی اقرار كردند
باورت مي شود يا نه
خودم شنيدم
همين ديشب
گل فروشي را اعدام كردند.
اين همه سيب را خرج چه مي كني!?
تو خود بگو
دراين خانه چه مي كني!?
اين طناب ها چيست
پاي كدامين عاشق در مانده
تو خود بگو
آيا خلوتي مانده .
نيست حتي يك شمعداني هم
راستي حوض را چه شده!?
گوشه اي كز كرده
تو خود بگو
مگرنمي داني، آب سال هاست مرده .
در هاي خسته
اعتراض هاي پوسيده ي چوب
آوازي منتظر
شايد،برگزيده ي سمفوني سال شود
گوشه ي چشمش را مگر نمي بيني!?
دستانت را نوازش مي كند
خجالت مي كشد
آري ،خجالت مي كشد
شايد،نيوتون را ملامت مي كند .
و سكوتي چالش مي كند
واژه ها تلاشي نمي كنند .
دزدان به ظاهر عاشق
حلقه هاي باطناً باطل
يادشان رفته
ديشب شب عيد بود
دختر سلطان از همان اول هم مرده بود
پس توخود بگو،فرهاد
بالاي كوه چه مي كني!?
فرهاد خود نمي داند
عاشقي عيار نيست
تيشه،كوه،سنگ
خيار نيست
(تا گاز بزني با پوست)
تو خود بگو
پس اين دل شكسته چيست!?
بيستون ،دار مجازات اين همه سنگ چيست!?
صاحب اين گل فروشي مرده
ديشب خبرش در كوچه ها پيچيده
پس بگو دختر سلطان چه شد?
آرزوهايش همه گم شد
بايد بگريزي
جاي تواينجا نيست مجنون
بايد بگريزي
تا به جرمي نامعلوم طعمه ی بي وفايی ها نشدي
فراركن
مگرنمي داني
دراين خانه تكرار كردند
عاشقيی را بارها اعدام كردند....
علی رضا نصیری