نگاه کن که نریزد دلی چو باده به دستم

فدای چشم تو ساقی! به هوش باش که مستم

کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر

به شرط آن که نگیرند این پیاله ز دستم

ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند

به وجه خیر و تصدق هزار توبه شکستم

چنین که سجده برم بی حفاظ پیش جمالت

به عالمی شده روشن که آفتاب پرستم

کمند زلف بسی گردنم ببست به مویی

چنان فشرد که زنجیر صد علاقه گسستم

نه شیخ می دهدم توبه و نه پیر مغان می

ز بس که توبه نمودم زبس که توبه شکستم

ز گریه آخرم این شد نتیجه در پی زلفش

که در میان دو دریای خون فتاده نشستم

ز قامتت چه گرفتم قیاس روز قیامت

نشست و گفت قیامت به قامتی است که هستم

حرام گشت به یغما بهشت تو روزی

که دل به گندم آدم فریب تو بستم...