قمری غریب
يک گل بهار نيست
صد گل بهار نيست
حتي هزار باغ پر از گل بهار نيست
وقتي
پرنده ها همه خونين بال
وقتي ترانه ها همه اشک آلود
وقتي ستاره ها همه خاموشند
وقتي که دستها با قلب خون چکان
در چارسوي شهر
هر جا به استغاثه بلند است
آيا کسي طلوع شقايق را
در دشت شب گرفته تواند ديد ؟
وقتي بنفشه هاي بهاري
در چارسوي شهر
بوي غبار وحشت و باروت مي دهند
آيا کسي صفاي بهاران را
هرگز گلي به کام تواند چيد ؟
وقتي که لوله هاي بلند توپ
در چارسوي شهر
در استتار شاخه و برگ درخت هاست
اين قمري غريب
روي کدام شاخه بخواند ؟
وقتي که دشت ها
درياي پرتلاطم خون است
ديگر نسيم زورق زرين صبح را
روي کدام برکه براند ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی ۱۳۸۸ ساعت 23:19 توسط رضا
|