به خدایت بنگر...
و در این خندیدن به چه دل می بندی!?
این چه جای خنده است!
گریه ها باید کرد
گریه هایی از عشق گریه هایی از شوق
تو به من می خندی
و در این خندیدن به چه دل می بندی!?
به صدایی غریب که هنوز نشنیدی
به نگاهی وهم و خیال
که به دور دست می بندی
تو به چه دل بستی که چنین تنهایی
پنجره ها رو به تجلی بازند
چه کسی را دیدی
که در این پنجره ها
به خدا دل نبندد روزی
پنجره ها رو به تجلّی بازند
آسمان را بنگر در زمین جایی نیست
که نگاهت بپذیرد به حقیقت سخنی
تو در این بین به همه می خندی
خنده ات از سر نادانی ست
تو در این بیراهه به چه می خندیدی!؟
به که دل می بستی!؟
آسمان دیر زمانی ست که هنوز هم باز است
و هنوز هم می بارد
آسمان را بنگر
پنجره ای را بگشا
نرده هایش از نور
پنجره را رد کن بگذر از اهل زمین
راه تو پر بار است
انتهای راهت چه کسی ایستاده است؟
خنده هایش زیباست
دست هایش باز است
و تو را می خواند
و چه زیباست راه رسیدن به خدا
اینک اشک هایت جاریست
و چه بی معناست خنده های خالی!
تو هنوز می گریی
بعد از این راه دراز ، تو هنوز در راهی
چشم هایت را باز کن
گوش هایت را تیز
پاهایت را جفت
نکند بیراهه کفش هایت را به غلامی ببرد
راه تو در این است
که حقیقت جویی
آسمان را بنگر که هنوز هم باز است
و هنوز هم که هنوز است می بارد
در زمین جایی نیست
اندیشه ی تو بسیار است به خدایت بنگر . . . . . .