نمي توانم به ابرها دست بزنم!
به خورشيد نرسيده ام!
ولی خیلی وقت ها كاري را كه تو مي خواستي انجام داده ام
دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم
شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم!
اما انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي!
براي آن كه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم...
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم!
براي يافتن آن چه تو در رويا در پي آني،كاري از من برنمي آيد!
مي گويي آغوشت باز است،اما خدا مي داند براي چه كسي!
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم!
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم!
نمي توانم  نمي توانم!!!
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن...
هر چند من در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو ، زماني با من بود...
اما هيچ گاه دستش به خورشيد و ابرها نرسيد....

شل سيلور استاين  برگرفته از وبلاگ کامران نجف زاده