تبليغاتX
....فصل پنجم سال
عشق سه شنبه دهم آذر 1388 17:42
"انکحتُ..." عشق را و تمام بهار را!

"زوّجتُ..." سیب را و درخت انار را!

 

"مَتعتُّ..." خوشه خوشه رطب های تازه را

گیلاس های آتشی آبدار را!

 

"هذا موکلی...": غزلم دف گرفت، گفت

تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را!

 

"یک جلد..." آیه آیه قرآن! تو سوره ای!

چشمت " قیامت" است! بخوان "انفطار" را!

 

"یک آینه..." به گردن من هست... دست توست،

دستی که پاک می کند از آن غبار را

 

"یک جفت شمعدان..."؟! نه عزیزم! دو چشم توست

که بر دریده پرده ی شب های تار را!

 

مهریه ی تو چشمه و باران و رودسار

بر من بریز زمزمه ی آبشار را!

 

"ده شرطِ ضمن..." ده؟!...نه! بگویید صد!...هزار!

با بوسه مُهر می کنم آن صد هزار را!

 

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده

پس خط بزن شرایط دیوانه وار را!

 

این بار من به بوسه ات افطار می کنم

آقا! شکسته ای عطش روزه دار را!

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

چشمانم... سه شنبه دهم آذر 1388 17:27
چشمانم!

چه مظلومانه در جستجوي نگاهيست!

 

دستانم!

چه غريبانه درپي لمس دستي ست!.

 

 

اما............!!! 

بگوييد به چشمان خيسم!  و

به دستان سردم

 

نیست آنچه در پی آنید...

بازیچه ی دست روزگار

 

اينبار ….. شماييد!!!!.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم!

وقتی سوز ستاره ای نیست

تا زخمهایم را جلا دهد ...

بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم!

وقتی خوابهایم پر است از تشویش و شراره ...

بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم!

وقتی خشکی دستانم

دیگر سایبانی نیست بر لطافت گونه هایت ...

این را از حوصله ی خسته ی چشمانت می توان شنید

تو که همیشه مهمان من و غزل وستاره بودی

اینک در تاریکی کوچه های کدام شبِ نمور پنهان شده ای

که ستاره ها حسرت چشمانت را می کشند .....!؟

و من باز بی خواب تر از همیشه هذیانهای تبدار می سرایم ...

که تو بیایی ....

چه خیالی ......!

می دانم که رویا بدون نگاه تو

تکرار هجای خسته ی واژه های مغموم اند ......

این جا چیزهایی هست که من نمی دانم

مثلا نمی دانم

سر آغاز قصه و چشمانت چه نسبتی با هم دارند !؟

و انجام قصه چه آتشی در سر ....

اما به گمانم می دانم خواب دیدن رویایی سپید

دیگر نوید آمدن تو را نمی دهد ....

بیهوده می کوشم رویای تو را بیابم ....!

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

تو را دوست دارم.... پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 12:50

بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم

بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم

و  پابرهنه در آسمان راه بروم

این هوای دم کرده را کنار بزن!

بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور

دستی به صدای خسته ام بکش

بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم

سلام به یکایک انگشتان تو

که می توانند نقاشی های مغموم مرا

از شیشه های مه گرفته پاک کنند

سلام به اتوبوسی که نفس های گرم تو را

با خود به دور دست می برد

بی تو به سفر نخواهم رفت

نگاه تو در هیچ چمدانی جای نمی گیرد 

بی تو خواب های مشوش من تعبیر خواهد شد

و کسی ترانه هایم را در چهار راه خاطره زمزمه نخواهد کرد

بگذار کلمات مرده ام را درون صدف های صورتی جای دهم

و آن قدر نگاهت کنم که گونه هایم به رنگ نارنج ها شوند

بگذار قبل از اینكه اخرین سیب به زمین بیفتد

نام تو را یاد بگیرم

بی تو بیدار نخواهم شد

 و صورتم را در رود خانه های عاشق نخواهم شست

بی تو گیتارها گنگ خواهند ماند

 و بوته های نعناع خشك خواهند شد

بگذار دهان به دهان خوانده شوم

تا به دهان شیرین تو برسم

آن گاه جمله ای كوتاه شوم در دفتر یاداشت تو :

برای تو با تو در كنار تو خواهم زیست

 و دوست داشتن را

با تو به اوج می برم....

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

غزل مثنوی!!؟؟ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 0:11

مي دانم اين غزل به تو زيبا نمي رسد

حتي براي روز مبادا نمي رسد

مي دانم اين غزل غزل آخر من است،

شايد همين به دست تو...اما نمي رسد...

هرچند،من که عاشق از تو نوشتنم

يا مي رسد به دست شما يا نمي رسد!

اول سلام و خسته نباشيد ،بعد هم

يک مشت درد دل به در خانه مي رسد!

مامور پست منتظر دست هاي توست

صبرت کم است،باز به امضا نمي رسد!

امضا نکرده باز مرا گريه مي کني!

نامه نخوانده باز چرا گريه مي کني؟!

امضا نداده اي که بماني براي من

حتي قرار بود نخواني براي من!

اما صدات توي دلم زنگ مي زند

هربار پيک هر غزلم زنگ مي زند...

ديوانه نيستم به خدا،عاشقت شدم!

اما نپرس کي و کجا عاشقت شدم!

حتي نپرس باز چرا بي نشاني ام!

تنها نوشته ام که تو شايد بخواني ام!

بشنو!صداي عاشقم آيا نمي رسد؟

تکرار عاشقانه ام آيا نمي رسد؟!

اين شعر را قبول کن از سمت نا کجا

وقتي به شکل نامه_غريبانه_مي رسد!

وقتي کسي شبيه تو پيدا نمي شود

يعني : نگاه اين همه زيبا نمي شود!

مجنون پرتلاطم شبگرد! هي نگرد

این غمزه ها برای تو لیلا نمی شود!
پرواز را به خاطره بسپار آسمان

دنيا بدون خاطره دنيا نمي شود!

اين جا قفس ترين کره خاکي جهان،

پس منتظر نباش دري وا نمي شود

زانو نزن مقابل اين بي کسي که زن،

در حجم پيله است که پروانه مي شود...

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

شبح.... سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 0:4

شبحي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسي ورد زبانم شده است

 


در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است

 


يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش

مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش

 


آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 


در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ، تشنه ديدار من است

 


يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

 


رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسي ورد زبانم شده است

 


آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

 


اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟

 


حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش

 


آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اينک از پشت دل آينه پيدا شده است

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

 


آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي

رشید یاسمی

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

وداع چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 9:51

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم ، تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ، ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پی نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم ، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

                                           فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

شیطان... پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 19:22

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم


عرفان نظرآهاری

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

چراغ... یکشنبه یازدهم مرداد 1388 8:59

 

چراغ خانه ی من، محض احترام تو می سوزد

...

صدای روشن تو

مثل چک چک باران

  غریب و پر معناست...(؟)

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

حرف دل یکشنبه چهارم مرداد 1388 18:9

هروقت که دلم می گیرد، می خواهم شعری برایت بسرایم ، درصندوقچه ی دل بکاوم و از یادبود ها و یادگارهای تو برایت بگویم.  بگذارآوازی باشم در یادمان های نگاه تو در سال های این عمر بگذشته که نقش خیال تو هنوز بر لوح دل مانده است به یادگار..............

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |